کافه داستان | داستان کوتاه، مقاله، شعر

  Contact | cafedastan@gmail.com

تندیس سرخ/داستان کوتاه/پریسا عظیم زاده

 

پاهای برهنه ام خیس شدند. تا مچ در آب فرو رفتم. خنک بود. دریا به زور خودش را جلو می کشید. با خودش چه فکری می کرد؟! من عقب نرفتم. آب تا زیر زانوهایم را خیس کرده بود که چند قدم به عقب برداشتم. دست بردار نبود، مرا دنبال می کرد. از تخته سنگ بالا رفتم.از آسمان بالای سرم بی خبر بودم. حتی حوصله نداشتم سرم را بالا بگیرم. خط دریا تا سه متر پایین صخره ای من مثل برج ایفل رویش ایستاده بودم، مشخص بود و بعد در تاریکی شب گم می شد. از خط رویایی تلاقی آسمان و دریا، هیچ اثری نبود. چشمک چراغ زورق ماهیگیران در دوردستها قابل مشاهده بود که تورها را به آب انداخته بودند. من حالم از ماهیهای شمال به هم می خورد. ظهر تو هم به عمه خانم گفته بودی. غرغر کرده بود و گفته بود: «اوهو! آدم شمال بیاید و ماهی نخورده برود؟! بخور دختر جان.» تو از سر سفره بلند شده بودی و به ایوان آمده بودی. من ایستاده بودم و سیگار می کشیدم. پکی به سیگارم زدم و گفتم: «حالم از ماهی های شمال به هم می خورد.» تو بی توجه به من دست در جیب پیراهنم کردی و قوطی سیگارم را برداشتی. یکی آتش زدی و پک محکمی به آن زدی. من حتی به خودم زحمت ندادم به تو چپ نگاه کنم. تو حتی به خودت زحمت ندادی از عمه خانم و سایرین خجالت بکشی. تو هیچ وقت به خودت زحمت نمی دادی، حتی به خودت زحمت نداده بودی به مناسبت بیست و هشتم ماه صفر لباس قرمزت را تعویض کنی، من هم همینطور.

همان یک پک کافی بود. سیگار را زیر پایت خاموش کردی و مسیر پشت خانه را تا ساحل از میان درختان پی گرفتی. صدای عمه خانم را شنیدم که می گفت: «به دختره بگو یه چیزی سرش بکنه، ما اینجا آبرو داریم.» من حتی به این فکر نمی کردم که مخاطبش من باشم!

بی توجه به عمه خانم و حرفی که من زدی به همین جا آمده بودی، روی همین صخره ایستاده بودی، با لباس قرمز. «ولش کن مادر، چیکارش داری؟»

من که تا همین دیروز تورا ندیده بودم. فقط شنیده بودم که عمه خانم، عمه ی ناتنی پدرم ویلایی در شمال دارد. کنجکاو ملاقات با تو هم نبودم. من حتی به خاطر نذر حلیم مامان هم نیامده بودم. نمی دانستم که چرا آمده ام.

مامان یک لقمه از پنیر و کره ی تهران خودمان برایت گرفته بود. یک روسری روی سرت انداخت و لقمه را به دستت داد. تو با ته مانده ی لهجه ی فرانسوی ات گفتی: «مرسی.»

من مسیر تو را، جای پاهای تورا تا ساحل طی کرده بودم. رفتم و کلی آنطرف تر از تو نشستم. تو همانطور مثل یک تندیس سرخ ایستاده بودی و نمی دانستم به کجا نگاه می کردی. دریا همیشه برای من بی اهمیت و تکراری بوده. سیگار دیگری آتش زدم، از تهش روی ماسه ها فرو کردم و گذاشتم که بسوزد. چند ویلا آنطرف تر به دریا زده بودند. من شنا بلد نبودم. هیچ وقت هم نخواستم که یاد بگیرم. هیچ وقت به دریا نمی زدم، من از این حجم زیاد آب در روز بیزار بودم. دیدم که تو با بی احتیاطی از صخره پایین پریدی و پیراهن قرمز نسبتا کوتاهت را بالاتر گرفتی و به آب زدی. سیگار تا تهش سوخت. من همانطور روی ماسه ها دراز کشیدم. عینکم را برداشتم. هر روز قطر شیشه اش بیشتر و بیشتر می شد. به خنده افتادم. با این موهای بلند و بور و صورت اصلاح نکرده و عینک ته استکانی چقدر مضحک شده بودم. باید قلم و کاغذ می آوردم و اینها را می نوشتم. حوصله ام نیامد. خُلقم مثل موهای در هم گوریده ام در این هوای مسخره گره خورده بود.

تو چشمانت را به کدام خراب شده ای دوخته بودی، من نمی دانستم، اما موجی آمد و تا کمر خیس شدی. جیغ کشیدی و عقب پریدی. عمه خانم از ایوان تو را دید و مرا صدا زد. من رفتم و از او حوله گرفتم و برایت آوردم. روسری از سرت افتاده بود. تو پیراهنت را بالا زدی و حوله را به کمرت بستی. من طول ساحل را قدم زدم و از تو دور شدم. تو دویدی به سمت من و کنارم رسیدی. از کنار عینکم رد شدیم. خواستم بایستم و برش دارم، اما هنوز جلوی چشمم را می دیدم. مهم نبود، من از منظره ی دریا در روز بیزار بودم. به نظرم خسته کننده و دل آزار است. آبی یکدست، گاهی بی هیچ جنبشی. اما در شب، مثل همین حالا، پر از وحشت و هیجان است.

داشتیم به سمت ویلای همسایه می رفتیم که من رو به دریا ایستادم. تو هم کنارم ایستادی. من از تو بلندتر بودم. روی پنجه هایت بلند شدی و یک دسته از موهای مرا در مشتت گرفتی. گفتی: «تو خیلی خوشگلی.»

من به قهقهه خندیدم. تو مرا به سمت آب هل دادی، تعادلم را حفظ کردم. از دیروز به خودم زحمت نداده بودم از مامان بپرسم که تو چه نسبت فامیلی با من داری. برایم مهم نبود. می خواستی خاله ام باشی، یا زن برادر زن دایی پسرعموی ناتنی دختردایی پدرم. خنده ی من که تمام نشد، تو مشتت را باز کردی و زیر لب گفتی: «مسخره.» من دیگر نخندیدم. برگشتی و رفتی. قرچ! پایت را روی عینکم گذاشتی که شکست. اصلا برنگشتی ببینی پایت را روی خرچنگ گذاشته ای یا صدف، به راهت ادامه دادی، روسری را به سمت من پرتاب کردی و موهایت را در هوا تاب دادی. من پوزخند زدم. جنازه ی عینکم را برداشتم و از راه دیگری به ایوان برگشتم. سویچ را برداشتم، ماشین را از گاراژ بیرون آوردم و گفتم که رفتم تا یک عینک سازی پیدا کنم. مادرت که بعدها فهمیدم همسر برادرشوهر عمه خانم است به عمه خانم گفت که از من بخواهد تورا به گردش ببرم. من در را برایت باز کردم، نشستی، با اکراه مانتو و شلوار و روسری پوشیده بودی. من حتی نگاهت نمی کردم. حتی نپرسیدم که می خواهی کجا را ببینی. عینکم را که درست کردم، بهتر می دیدم. تو گفتی: «عینک بهت می یاد.» من خودم را در آینه برنداز کردم. به همان مسخرگی قبل بودم، تازه با عینک قیافه ام دو چندان مضحک و خنده آور می شد.

«من دلم می خواد اسکله رو ببینم.»

«من این شهر رو بلد نیستم.»

با سماجت گفتی: «از یکی بپرس.» من ماشین را به کنار خیابان راندم، پیاده شدم و از آقایی پرسیدم که اسکله کجاست. او گفت: «صد متر جلوتر بپیچ به راست.» صد متر جلوتر دو راه به راست می رفت. من یکی را گرفتم و رفتم. خوشبختانه به اسکله رسیدم. تو پرسیدی: «چرا این شهر رو بلد نیستی!؟» من تا به حال شمال نیامده بودم. به هیچ کس نگفته بودم. به تو هم نگفتم. از ماشین پیاده شد. با اکراه روسری ات را روی سرت صاف کردی. من هم پیاده شدم و جهت مخالف تو را گرفتم و رفتم. به سمت من دویدی و گفتی:«عمه خانم گفت منو بیاری گردش!» و کنار من راه آمدی. من از زنهای وراج بیزارم، یادم هست در مارسِی تنها بودم. کنار ساحل دختری را پیدا کرده بودم که لال بود، به من زبان اشاره یاد داده بود تا وقتی که به من گفت دوستم دارد، بفهمم. وقتی برای مدت نامعلومی که حتی خودم هم نفهمیدم چه مدت بود خودم را در خانه ام زندانی کردم، صاحب کافه ی کنار دریا گفت که مُرد. «تو شماره ی چشمت چنده؟!»

نمی فهمیدم که شماره ی چشم من چه اهمیتی می توانست برای تو داشته باشد. گفتم «چهار» و دیگر ادامه ندادم. چشمهای من روز به روز ضعیف تر می شدند. چیزهای قریبی یادم هست از روزهایی که آرزو می کردم که کور بودم. یک دختر اهل مارسی با موهای بلند و طلایی یکدست و لبهای کوچک و سرخ یک روز در کافه ی جلوی دانشکده پزشکی، پیانو می زد و سه عود با فاصله ی مساوی روی پیانوی سیاهش می سوخت. یاد مامان افتادم وقتی که به زور مرا به کلاس پیانو می فرستاد و من هیچ وقت تلاش نکردم خطوط حامل نت ها را بشمارم. یک روز بارانی وارد کافه شدم، مادام سوفیا کتابها و بارانی و کلاهم را گرفت و من مست ترانه ای که دختر می نواخت، از بین همه ی صندلی های چپ شده روی میزهای خالی کافه گذشتم و به دختر رسیدم که پشت به جمعیت خالی نشسته بود و می نواخت. به انگشتانش خیره شده بودم که موزون روی کلاویه ها می رقصیدند. ترانه را پایان برد و بی آنکه به سمت من برگردد گفت: «موسیو، نمی خواستم ترانه را پایان ببرم.» من به پیانو تکیه دادم، او سرش را برگرداند. کور بود. از فردای همان روز تمام وقت فراغتم را در کافه ی مادام سوفیا روی صندلی لهستانی کنار او نشستم، سیگار کشیدم و قهوه خوردم، چیز نوشتم و او مداوم برایم پیانو زد. یک روز پرسید که چه می نویسم و من گفتم، گفتم که قصه می نویسم. فردای آنروز گفت که می خواهد دستنوشته هایم را بخواند. من همه را به بریل برایش تایپ کردم. وقتی که می نوشتم فقط اشک ریختم. دعا می کردم که ای کاش من کور بودم، نه این دختر.

بعدها که با خانواده اش از مارسی رفت، مادام سوفیا گفت که پدرش از مشهورترین تجار فرانسه است. این دختر کور به دنیا آمد. من عاشق آن دختر بودم. روزی هم که رفت، گفتم که دوستش داشته ام. کوری او موجبات این را برایم فراهم کرد که تخصصم را در اوپتیک تکمیل کنم.

«شما فرانسه بودید؟!» ناخوداگاه پرسیدم. پسر جوانی از کنارمان رد شد. تو دستت را را زیر بازوی من انداختی. او همیشه این کار را می کرد. کور بود، از درآوردن عصایش خجالت می کشید.

«چه عجب! تو یه چیزی از من پرسیدی! آره، من فرانسه بودم. خیلی جای قشنگیه.»

«درس می خوندید؟!» تو خندیدی و گفتی: «درس؟! نه، توی پاریس کسی درس نمی خونه. آرایشگری یاد گرفتم.» من زیر لب گفتم: «ترجیح می دادم در پاریس فلسفه بخوانم تا در مارسی پزشکی.»

«تو چی؟! فرانسه رفتی؟!» من سکوت کردم. به تو ربطی نداشت. بازویم را از تو آزاد کردم و برایت آب میوه خریدم. خودم به سمت ماشین رفتم. خورشید غروب کرده بود، نمی خواستم غروب دردناکش را ببینم. در غروب، انگار که غرور خورشید می شکند. تو با اکراه به سمت ماشین برگشتی و من فکر می کردم به سمت ویلا رانندگی می کنم. همیشه در یادگرفتن آدرس ها خنگ بوده ام، خودم را به کوچه ی علی چپ زدم، بالاخره ویلا را پیدا کردم.

شب شده بود. عمه خانم و مامان بساط حلیم را روبه راه کرده بودند. وقتی من به داخل ویلا رفتم مامان برایم اسپند دود کرد. به سرفه افتادم. مامان عصبانی گفت: «چطور از دود آن لعنتی به سرفه نمی افتی؟!» من توجهی نکردم و برای خودم از سماور چای ریختم و سیگار روشن کردم. باید به مارسی برمی گشتم. یک ماه هم از اقامتم در ایران نمی گذشت، خسته شده بودم. همه ی دلبستگی هایم را در مارسی گذاشتم و آمدم. تو هم که دست از سر من برنمی داری، دوباره آن پیراهن قرمز را پوشیده بودی. سیگارم را از دستم درآوردی و پکی به آن زدی. جای ماتیک قرمزت روی آن ماند. همانجا خاموشش کردم. باید به ساحل می رفتم. من هیچ وقت شام نمی خوردم.

حالا روی صخره ایستاده ام. ساحل شمال ترسناک است. این وحشت عجیب را می پسندم. اگر تو پیدایت بشود، قسم می خورم که از همین صخره به پایین پرتابت کنم. سیگار روشن کردم. گیلاس ودکا در دست دیگرم تاب می خورد. همین چند لحظه پیش پنهانی گیلاست را از بطری پشت ماشین من پر کردی. من حتی به خودم زحمت ندادم به تو چپ نگاه کنم.

صدای خنده ات در سرم می پیچید. دور خودت کنار ساحل می چرخیدی و به ترکی آواز می خواندی. حتی لهجه ی فرانسوی هم نداشتی. پیراهنت در سوسوی فانوس ماهیگیران پیچ و تاب می خورد و هیچ کس به قهقهه های تو توجهی نمی کرد. سیگارم را به دریا انداختم، گیلاس ودکا را نیم خورده روی صخره رها کردم و به ویلا برگشتم. باید حلیم را به هم می زدم. باید در مارسی می ماندم.