کافه داستان | داستان کوتاه، مقاله، شعر

  Contact | cafedastan@gmail.com

چهار داستانک از افشين عموزاده ليچایی

 

مامور دفع آفات

 

آرام قدم بر می داشت. هميشه آرام  و مودب  بود. شايد اين ويژگی هم يكی از ملاک های باشد تا در اين شغل تازه  ترقی كند. ايستاد و به دور و برش خيره ماند. او در اين مزرعه چه می كرد. زير بغلش اين همه پرونده و كاغذ. يادش آمد كه او مامور رسيد گی به دفع آفات و بلايای طبيعی است. كار ساده ای بود. مثل پدربزرگش كه گاه و بی گاه در چاه آب كلر می ريخت و بعد خودش اولين ليوان آب سالم را سر می كشيد. به ساعتي نمی كشد كه همه اين مزرعه بسيار بزرگ پاک و تميز می شود. قدم بعدی را محكم برداشت. ناگهان صدای خشک شكستن چيزی  در نيمه راه شنيدن رها شد. زير پايش ملخی داشت له می شد خواست خم شود اما ملخ، جستی زد و رفت. باز هم ايستاد و اين بار به خودش خيره شد. چند ثانيه ای گذشت؛ خيلی آرام برگشت؛ حتما برای او شغل های ديگری هم پيدا می شد.

 

زمزمه مرد بعد از شوک الكتريكی

 

تو برو بالا 37 -38 -39 شايد هم بيشتر، كسی كه خريدار نيست. اونی كه هم هست، دستش به چند قرص بنده. بايد می رفتی، اما كجا؟ پوسته نازک تخم اردک هم نمی دانست. مگر گلها كه به هم می پيچند خار در خار به هم فرو می كنند. نه هيچ گاه كنار دست آن قمار باز بزرگ  ننشستی و هيچ كس برای كبوتر هايش دانه نريخت. شايد درد باشد جواب هر چه نمی دانی. از بز كمتری كه در طول شلوار تاريخ به همه درد ها آويزان است. كودک كه نبود لانه مورچه را ويران كرده باشد. به اميد آنكه ساحل امنش همين نزديكی ها باشد. او هميشه پيراهن هاوای تنش می كرد. اشک چشمت را پاك نكن تا به خودت بجنبی شير سمير جعجع سر رفته است. به ثانيه ای نمی كشد كه ديوار سرخ به تنور داغ تجدد بچسبد. تو كه خودت در دارفور ماسه می شمردی تو ديگر برايم از رنگ طلايي گندم حرف نزن. من طعم شير مادر بزرگم را از  لابه لاي پيراهن كهنه ای كه لوله های آب را در زمستان سرد شمال می بستيم فهميدم. برو عمو ترک دنيا يعنی ترک همه گلهايی كه هنوز در دانه از بند ناف آويزانند. شاعر چپ هنوز ضربه به بيضه اش نخورده بود كه باريك تر از مو نغز می گفت بگزاريد بچرد بگزاريد برود بگزاريد همچنان بهشت بتراشد از چوب ماركس. كسی از پستچی بازنشسته داخل وزارت معدن آدرس سعادت را نمی پرسد. مو بر بدنش سيخ می شد وقتی نام لا اله الا الله را می آورديم. تكیه داده بود به ديوار امام زاده محمد خوراسگان می گفت: خاک مرده هايش را باد روی ضريع اين امام زاده می ريزد.

طناب را كه محكم كرد ديگر لباسها خشک شده بود. اين چه رسم زندگی است جايی نيست تا عقايدت را پهن كنی. دو سرش بند نمی شود و آنگاه كه رهايش می كنی تازه  چک چک از همه جاک ناودونش می چكد. عمو بزار و برو اينجا كسی استكان به استكانت چه كمر باريک چه پاچه كوتاه نمی سايد. برو عمو، آوازه خوان ده ما هم اين روز ها بتونه جرز ديوار معامله می كند. بعد تو نشستی نگاه به ساعت مي كني كه كی از مسافرت می ياد؟ چاووشی خوندن و پشت پا پختن از اينا. اينها اجاق ندارند كه كور يا بينا از خيابون رد شون  كنن عمو.

 

غذای آماده

 

دوباره سرك كشيدند.

_ من مرغ دوست دارم. تو چی؟

_ من، گوشت. هی تو چی؟

_ من، من، نوشابه می خوام.

مدتی مي شد كه به رستوران زل زده بودند. هوای گرم، عرق صورت، ازدحام جمعيت سبب می شد تا ديد زدن رستوران سخت تر شود.

_ پس چرا نمی رن؟

_ نمی دونم.

_ لعنتی. نوشابه رو كه سر كشيد.

_ حالا.

سه بچه دويدند سمت رستوران. مردم سرشان به كار خودشان بود. قاپيدند و در رفتند. اين را هماهنگ نكرده بودند تا هر جا جمعيت بيشتر موج می زد همان طرف پنهان شوند. سرك كشيدند و باز هم مردم سرشان به كار خودشان بود.

_ من مرغ دارم تو چی؟

_ من گوشت. هی... تو چی؟

_ من نوشابه دارم. نگاه.

نوشابه ای - نيمه خورده - به آنها نشان می دهد. تا شب نياز نبود دوباره به رستوران زل بزنند.

 

لكه سنگ توالت

 

_ تو، تو به جز خودت، كسی رو توی اين دنيا نمی بينی.

_ نكنه يه بی عرضه مثل تو رو بايد ببينم؟ منظورت اينه؟ من كاری برات نكرده و نمی كنم.

پسر در را بست و رفت؛ و پدر تنها ماند و عصبانی نشست. اما شاشش گرفت. اين مثل هميشه بود. وقتی عصباني می شد بايد سری به توالت می زد. او ايستاده می شاشيد. حتی با توصيه دكتر رادفر و آقای مسعودی روحانی محل، اين را تا به ميان سالی نتوانسته بود، ترك كند. ايستاد و خيره شد به سنگ سفيد توالت، اما امروز لكه داشت. حتما كمی قبل از او، پسرش بود كه توالت رفته بود. سر شاشش را گرفت سمت لكه كوچك مدفوع پسرش، كمی بعد لكه ليز خورد و رفت در همان گلويی سياه و تاريك سنگ توالت. شايد اين تنها كاری بود كه برای پسرش از روی تمايل انجام داده بود.