کافه داستان | داستان کوتاه، مقاله، شعر

  Contact | cafedastan@gmail.com

ناگهان چه زود دير می شود/داستان کوتاه/سینا آذرم
 

عصبی بود ، خیلی عصبی ... یه قرص آرام بخش با ۲ لیوان آب خورد و روی تختش دراز کشید ... کمی غلط زد تا اینکه بالاخره خوابش برد ... یه لحظه حالش بد شد ... اُق زد و بالا آورد ...

سریع سطل رو دم دهنش گرفت و توی سطل بالا آورد ...چندین بار دیگه اُق زد ... بی وقفه و پشت سر هم ... سطل پر شده بود و حالا داشت از کناره هاش روی فرش می ریخت اما اون هنوز داشت بالا می آورد ... بیشتر و بیشتر و بیشتر ... نمی تونست از جاش تکون بخوره و بره توی دستشویی ... پاهاش رمق نداشتن ... بیحال افتاده بود روی تخت و دائم بالا می آورد و حالا دیگه تموم کف اتاق پر از محتویات وجود اون شده بود اما قطع نمی شد ... مثله یه شیر که باز کرده باشنش دائم بالا می آورد ... هیچکس نبود که به دادش برسه ... حتی نمی تونست فریاد بزنه ... فکش خسته شده بود اما بسته نمی شد ... یعنی می ترسید ببنددش ... چون احتمال میداد که خفه بشه ... مواد روی هم تلنبار می شدن ... ۱۰ سانت ... ۲۰ سانت ... ۳۰ سانت ... ۴۰ سانت ... حالا دیگه احساس می کرد که سلول های بدنشم دارن از هم جدا می شن و به سمت بالا میان ... مثله یه مکش خیلی قوی ... یعنی بی نهایت قوی ... درد سراسر وجودشو گرفته بود انگار دارن پوستشو  زنده زنده می کنن مثله فیلم پریشب که شبکه ۴  پخش کرده بود ، حالا داشت استخون های تیکه تیکه شده و ریز ریز شدرو بالا می آورد انگار یکی توی بدنش بود که اینارو می جویید و به بالا تف می کرد ... آخرین تیکه ای که بیرون اومد استخونه انگشت کوچیکه ی پای چپش بود ... وقتی افتاد بیرون ... اون دیگه نمی تونست نفس بکشه ... زیر تلی از کثافت و استفراغ داشت دفن می شد ... تکونی خورد و از جا پرید ...

دیگه هرگز نتونست همون آدم قبلی بشه  !