خورشید توی آسمان دیده نمی شد. پنجره های تمام ساختمان ها بسته بود. مغازه ها تک و توک باز بودند. ماشین نقره ای رنگ تازه شسته شده ای به آرامی میدان را دور زد و مستقیم از خیابان دست راستی ام بالا رفت. پرنده ی کوچکی که روی آسفالت بپر بپر می کرد خودش را از زیر ماشین کشید بیرون؛ با کجکی بال زدن، با تکرار چند بار سریع بال زدن ، چند ثانیه بال نزدن. رفت و از کنار شاخه های چنار بلند دود گرفته ی حاشیه خیابان گذشت. پهلوی شاخه های بالایی درخت یک پنجره فلزی باز شده بود و پسر بچه ای روی سینه از آن خم شده بود بیرون. موهای روشنی داشت. آب دهانش را جمع کرده بود. تف کرد. قطره ی درشت سفید پهن شد کف پیاده رو جلوی پای پیرمرد و از هم پاشید. با کت و شلوار سفیدوصورت سرخی که حسابی تراشیده شده بود. و یک عالم چین و چروک. اول کمی خم شد و چشم هایش را جمع کرد و به زمین خیره شد. بعد به سختی سرش را بلند کرد و دیوار ساختمان را گرفت رفت بالا. کرکره و دیوار و پنجره بسته و دیوار و پنجره بسته و دیوار و پنجره بسته و دیوار و حاشیه فلزی و سرد بام خانه. یک لحظه باد وزید و خاک بلند شد توی هوا. چند تا برگ کنده شدند و چرخیدند و زیگزاگی آمدند به سمت پایین. پیرمرد کلافه و سرخورده، با نگاهی که به بالا داشت چند قدم عقب عقب رفت. هیچ چیز تازه ای ندید. این پا و آن پا می کرد و به پایین و بالا نگاه می کرد. نه می توانست بی خیال برود و نه ماندنش فایده ای داشت.
من این طرف نشسته بودم روی پله ی جلوی یکی از مغازه های بسته: ظروف یک بار مصرف. رنگ آسمان باید چیزی شبیه رنگ بطری یکبار مصرف آب معدنی باشد، یک جور آبی.
پیرمرد رفته بود.
بلند شدم و از روی موزاییک های لق پیاده رو خودم را رساندم جلوی مغازه ای که بالایش نوشته بود: بهداشتی – ساختمانی.
پر از چیزهای سفید و نقره ای: شیرآب، دوش، وان حمام، کاسه ی دستشویی، شلنگ های بند بند، سینک ظرفشویی، حمام شیشه ای پیش ساخته، یک صفحه ی بزرگ عمودی سرامیک شده، سرامیک سفید با ته رنگ سبزیا با ته رنگ آبی، آیینه های گرد، جای مسواک، جای حوله، جای دستمال کاغذی.
مرد بلند شد و ایستاد. گفت بفرمایید. خندید و سبیل هایش از هم باز شدند. کف دست هایش را گذاشت روی میز طوری که شانه ها رسید نزدیک گوش ها. گفتم نگاه می کنم. دست چپش را آورد بالا و باز کرد یعنی که باشد برو.
کاسه ی دستشویی مثل نصف صدفی بود که با یک ستون براق نگهش داشته باشند توی هوا، چسبیده به دیوار مثل میز من. همه اش انگار لعاب بود. نور زرد لامپ سقف افتاده بود تویش. از یک طرف سر می خورد مثل یک تیله ی شیشه ای، با صدای غلتیدن یک تیله ی شیشه ای روی سنگ، فرومی غلتید و نا پدید می شد اما دوباره از طرف دیگر می آمد بالا. تمام انرژی اش که از جنس پتانسیل می شد یک لحظه می ایستاد دوباره سر می خورد و باز هم ناپدید. و باز از سمت دیگر سر می کشید بیرون. هی می رفت و بر می گشت. برگشتم. مرد اخم کرده بود و نگاه می کرد به من. فهمیدم که دارم خودم را تاب می دهم. ایستادم و گوشه ی دهانم را کشیدم بالا. بی صدا به کاغذ هایش مشغول شد. رفتم جلو و با انگشت بلند دستم مسیر نور را تکرار کردم. لعاب آهسته و مقطع سوت می کشید و راه می داد، و پوست انگشتم را سرد می کرد. مثل سرمای بطری آب در دست دیگرم. پخش می شد روی سطح.
بهتر از آن وان بود. اما هرچقدر جایم را عوض کردم از نور خبری نشد. فکر این را کردم که چقدر طول می کشد تا از این طرف سر بخورد و از طرف دیگر بیاید بالا. شیب دو طرف بیشتر بود اما یک مسیر افقی و طولانی هم اضافه شده بود. لامپ اینطرف خاموش بود. کلید را روی دیوار دیدم. زدم، روشن شد. مرد فقط یک لحظه ابروهایش را کشید بالا و پیشانیش پر از چین و چروک های هلالی شد. صاف و یکدست بود. صاف صاف. مارک آبی رنگ رویش درخشید. گردی نورانی آمده بود. اما ترسیدم از مرد. فقط یکبار آرام از کنارش رد شدم و تیله هم همانقدر آرام و بی صدا غلتید و از طرف دیگر آمد بالا و پرت شد روی سینک ظرفشویی. من به این هم می گویم شفاف همان طور که به یخ می گویم. هر چند که از فلز است. و می گویم براق. سطح براق فلز. نه اینکه برقش مثل سرامیک باشد: برق سینک نقره ای است، برق وان سفید. تازه سکوتشان هم با هم فرق می کند: سکوت وان مثل سکوت کیک اسفنجی است، سکوت سینک مثل لاستیک.
مرد پیراهن آبی رنگ پوشیده بود با موهای سینه ی فر خورده ای که از یقه اش نزده بود بیرون. نور سفید روی سینک حتما پیچیده تر می شد چون دو تا کاسه داشت با یک عالم خط های برآمده و فرو رفته روی طرفی که گود نبود. همه شان نرم و سرد. بینی ام را نزدیک بردم. انتظارش را هم نداشتم که بوی آلومینیوم بدهد. بوی آلومینیوم مثل بوی لیوان آبی که لقمه های تخم مرغ را با آن فرو می دهی با اعصاب بویایی درک نمی شود. انگار که مغز یک کره ی تو خالی باشد می پیچد تویش. بوی آلومینیوم مریضی را به یاد من می آورد، قرص های درشت سبز رنگی را که فله ای ریخته بودند توی یک جعبه ی مقوایی، سبز مایل به قهوه ای . بویش مثل بوی دهانی است که روی سیب گاز زده می ماند. البته شبیه بوی زنگ آهن هست ولی خیلی کم. ویژگی های خودش را دارد. من حتی درهای آلومینیومی را هم امتحان کرده ام هیچ بویی نمی دهند. بوی آلومینیوم چیزی است که باید خودش بخواهد تا شنیده بشود. یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانم بوی آلومینیوم می داد. آدم بود اما همیشه همین طوری بود. مثل خیلی ها که بوی گاو و گوسفند می دهند. بوی دهانش نبود. از تنش بوی آلومینیوم، که من همیشه به صورتی موجی با فرکانس زیاد و دامنه کم تصورش می کنم، می ریخت بیرون، آره آدم بود. آدم بدی هم به نظر نمی رسید اما بوی آلومینیوم می داد به جای بوی عرق یا چیز دیگر.مثل خیلی ها که باید اسمشان چیز دیگری باشد نه این که صدایشان می کنند.خواستم مطمئن شوم که بوی آلومینیوم نمی دهد.
طرف دیگر مغازه جعبه های هم اندازه را چیده بودند روی هم و یک پستو مانند ساخته شده بود. خزیدم پشت مغازه. همان اشیا، بی نظم تر و شلخته تراین جا روی هم تلنبار شده بودند: شلنگ های بی حالت یا آویزان، سرامیک های شکسته، کاسه های لب پریده دستشویی بدون پایه روی زمین، کارتن ها و نایلون های پاره پاره.
تلفن زنگ زد و پشت معده ی من برای یک لحظه لرزید. یک سینک را برعکس تکیه داده بودند به گوشه ی دیوار. جلوتر رفتم. توی نور کم آن پشت و سایه ای که افتاده یود رویش مات و خسته به نظر می رسید. دست کشیدم روی برآمدگی ای که اگر به پشت نبود فرورفتگی نشان می داد و سفتی اش را فشار دادم. خمیده و صاف و سرد. سرما انگار مرا لمس کرد.انگارکه تلفن دوباره زنگ خورده باشد. یکباره بوی آلومینیوم از تمام سوراخ ها و فاصله ها نشت کرد بیرون. به سرگیجه افتادم از بو. مرد با سر طاسش آمده بود جلوی ورودی پستو، ایستاده براق شده بود به من.
از مغازه زدم بیرون. هنوز همه جا سایه بود. میلرزیدم از سرما. تندتر راه رفتم، گام های کوتاه تر. دستم را کردم توی جیبم شلوارم. دست دیگر... بطری آب را پرت کردم توی جوب. هر چه سرما بود از همان می آمد انگار.
کافه داستان کلآ هر اثری که کیفیت مطلوب داشته باشد منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و شعر های خود را به ایمیل کافه داستان ارسال نمایید
مجموعه شعر "درها و کوچه" رضا مرادی اسپیلی ـ نشر ثالث ـ قیمت: ۱۲۰۰۰ ریال
مجموعه داستان "در کوچه های ما" آیدا مرادی ـ نشر شهروند ـ قیمت: ۱۰۰۰۰ ریال
. داستان کوتاه .
انگشت نما /چهل ام/حنجره ی لال/2۴ متر پایین تر/سگول/گلی
. فلش فیکشن .
. شعر .
باران/رویای هر روزه/خفتگان انتظار - هم بودگاه عصیان
. مقاله .
نشستن زیر درختان زیتون و چشیدن طعم گیلاس/كينه های ازلی در تاجر ونيزی
. ترجمه .
ده نکته برای نوشتن داستانی در حد انتشار/هفت شیوه برای نوشتن فلش فیکشن
. پرسه ها .