کافه داستان | داستان کوتاه، مقاله، شعر

  Contact | cafedastan@gmail.com

در سر من چیزی نیست به جز ذرات غلیظ خون/داستان کوتاه/سمیه یحیایی

 

روی نیمکت نشسته ایم، برف شروع به باریدن کرده، برگی روی زمین چندبار غلت می خورد. به چیزی فکر نمی کنم؛ فقط خودم رو، توی آغوش بغل دستی رها کرده ام. گوشش رو که خیلی یخ کرده رو پیشونیم می کشونه. منتظره مثل کسی که می خوان بچه اش رو بیرون بیارن.

من هیچی نمی گم، طوری روی نیمکت لَم داده ام؛ که شبیه زنهای حامله به نظر میام!

_ بگو نمی خواد طفره بری.

_ ساعت چنده ؟

_ چرا می پرسی؟

_ می خوام بدونم خوش ساعت هست یا نه ؟

 

دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون

 

صدای فریادهای آرام، روی تخت و شروع تپیدن قلب سهراب در درونش.

_ نه نمیخوام کسی بیاد ، برید بیرون.

دستگاه مخروطی را وارد می کنند و سُهراب دو ماه و نیمه را به تدریج بیرون می کِشَند! آرام به خاطر تزریق مورفین کبود شده و چیزی حس نمی کند، اکسیژن می زنند، آدرنالین تزریق می کنند، علائم زندگی احیاء می شود؛ ولی قلب سُهراب دیگر نمی تپد!

 

دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون

 

برف می باره، دیگه اینقدر زیاد شده؛ که برگی روی زمین نمی بینم. تمام بدنم یخ کرده، حتی تماس گوش یخی رو روی پیشونیم حس نمی کنم. باز هم به هیچ چیز فکر نمی کنم.

صدا_ بگو نمی خواد طفره بری !

_ ساعت چنده ؟

_ چرا می پرسی؟

_ می خوام بدونم خوش ساعت هست یا نه ؟

 

دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون

 

آرام به یک سال اخیر فکر می کند، که چقدر شبیه یهودیها زندگی کرده، انگار به دنبال سرزمین موعود، به تمام مناطق تهران اثاث کشی کرده (در این یک سال 5 بار نقل مکان کرده )

این یک سال به اندازه 5 سال براش گذشته (شاید دوره یک ساله زندگی براش دو ماه و نیمه شده!)

امروز تولدشه.

در سرزمینی کوچک و آخرین سرزمین موعود نشسته است. از همان جاییکه نشسته اگر فقط دست دراز کند به نیازهای روزمره اش دست می یابد!

بخاری کنار پاتختی قرار دارد بوی سوختن چوب و ...

 

دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون

 

نیمکت پوشیده از برف است.

گرمای برف را تا مغز استخوان احساس می کنم؛ ولی گرمای بدنِ بغل دستی را نه!

حتی حرکت گوش روی پیشونی را حس نمی کنم!

صدا از زیر خروارها برف_ بگو نمی خواد طفره بری !

_ ساعت چنده ؟

دیگه الان وقتشه بگو که دیگه دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذرات لَخته خون!