" نقدی بر «احتمالاً گم شده ام» سارا سالار "
محمد رضا جوانروح

روايت داستان در هشت بخش صورت مي گيرد. بخش اول به معرفي
شخصيتهاي اصلي داستان كه رواي، گندم، كيوان، منصور و ساميار است ، در قالب سه قصه
پيش گفته اختصاص دارد. بنحويكه دردو صفحه اول داستان با 4 الي 5 شخصيت اصلي آشنا
شده و در ادامه بخش، كنش ها و حالات اين شخصيتها در قالب جملات كوتاه و موجزي
بيان مي شود. "مي گويد: چه طوري؟ چقدر دلم مي خواد كه بگويم به تو چه،
ولي مي گويم: خوبم . " و يا "خنده ام ميگيرد... مواظب خودت باش... ديروز
منصور هم همين را بهم گفت، مواظب خودت باش! " و «گندم بلوزش را
بالا مي زند... مي گويد: من با يك روح عشق بازي مي كنم . دروغ مي گويد. گندم
خيالباف است» و يا «دكتر پرسيد: چند وقت است با گندم به هم زدي ؟ ـ
گفتم: هشت سال – دكتر پرسيد: كي با گندم آشنا شدي؟ ـ گفتم: سال اول دبيرستان – دكتر
پرسيد: كجا با هم آشنا شديد؟ ـ گفتم ـ زاهدان ، دبيرستان ...»
ـ بخش دوم داستان، قصه گندم است و
مفاهيم و مضامين تقدير و سرنوشت .جريان سيال ذهن راوي در رفت و
برگشتهاي زماني، قصه دور و گذشته گندم و راوي را شرح ميدهد، با عبارتهايي گويا و
حديث نفس وار . « به گندم گفتم: اين پسره فريد از آن كثافتهاست. ـ گندم گفت:
نويسنده اگر كثافت نباشد از توش چيزي در نمي آيد» . و يا «مي
خواهم گندم يكي از آن لبخندهاي لعنتي اش را بزند و بگويد : خانم جان، جدا شبيه هم
نيستيم؟ - مي خواهم مادر بزرگش آن طور نگاهم كند. آن طور كه چيزي بود بين مهرباني و
ترحم» . و « ميخواهم لبخند بزنم و همان وقت به خودم بگويم، يعني وقتي من هم
لبخند مي زنم به اندازه گندم خوشگل مي شوم و بلافاصله به خودم جواب بدهم امكان
ندارد...»
سامان رسا
_ تو به شانس اعتقاد
داری؟
_ خوب آره، چون الان اینجام.
_ عجیبه نه؟
_ آره، خیلی.
_ می ترسم.
_ از چی؟
_ شاید آدم بدشانسی بودم.
_ آره. شانس آوردی خوش شانسی.
" قاتل دهن گشاد "
محدثه فرهاد کیایی
پلیس عکس های قاتل فراری رو همه جای شهر پخش کرده بود. تا مردم به محض دیدن عکس های قاتل به پلیس اطلاع بدن تا اونا هم دستگیرش کنن. چهره ی قاتل خشن نبود، بینی تراشیده و چشم های درشت با پلک های بلندی داشت. ابروهاشم کلفت و خوش حالت بود، چیزی که بیشتر از همه توی صورت قاتل جلب توجه می کرد، لب هاش بود. لب و دهن کوچیکی داشت که یه جذابیت ابلهانه به چهره اش می بخشید. پلیس به خاطر نالایقی خودش می گفت: قاتل خیلی زرنگ و باهوشه. چهار سال بود که همینجور مردم بیگناه رو می کشت و هیچکس نه می دونست کجا زندگی می کنه و نمی تونست بگیردش. قاتل به یه سوپری رفت تا پفک بخره، دم در سوپری نشست تا پفک اش رو بخوره. ... متن کامل
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: محمدحسن
فرازمند
پرنده اي
آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط
اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي
چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش...
متن
کامل
سیّد محمّد صدرالغروی
غمگین و متفکر
فارغ از
هیاهوی روز
بر نیمکتی میان چمن های خالی
کانون ادبیات ایران | جن و پری | نشر جامه دران | نشر کتاب مس | هفتان | خوابگرد | دیباچه | رمز آشوب |وازنا | عروض | دینگ دانگ | دانوش | آتی بان | غور غور | همراوی | دوشنبه (نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی) | شیوا مقانلو | علیرضا مجابی
. يادداشت بی ملاحظه .
. خارج از ادبيات .
آزارهاي جنسي خياباني/سنگ فرش مثل خيابان/و خداوند زن را آفريد
. ترجمه .
ده نکته براي نوشتن داستاني در حد انتشار/هفت شيوه براي نوشتن فلش فيکشن /رابطه جنسي در داستان
. داستان کوتاه .
براي ديدن داستان هاي کوتاه کليک کنيد
. فلش فيکشن .
شنود/اول يا ميانه ي راه - آزادي مشترک - سفر - وصيت چوپان/رهايي/تو رو خدا/بازيگر زندگي/همسر خوب يا بد/تله/سگ آبي و رحمت خدا/آخرين بار
. نقد .
هياهوي بسيار براي
هيچ
يادداشتي بر کافه پيانو
. شعر .
باران/روياي هر روزه/خفتگان انتظار - هم بودگاه عصيان/اين روزها - شعر نو/يک عاشقانه آرام براي پابلو نرودا/حرف هاي در گلو مانده/من و بيهودگي ، تکرار ، ريحانه/ابرهاي بارانزا و ماگنوليا/رام نارام/کروکي يک قتل عمد
. مقاله .
نشستن زير درختان زيتون و چشيدن طعم گيلاس/كينه هاي ازلي در تاجر ونيزي/نقد ادبي چيست؟ قسمت اول/نقد ادبي چيست؟ قسمت پاياني/افسونه هاي هري پاتر


در این کارگاه آثار نویسندگانی مثل: ارنست همینگوی، ریموند کارور، چارلز بوکفسکی، ریچارد براتیگان و... بررسی می شود.

ته بار اِل مانند و تاریک بود و با یک دیوارۀ مشبک از سالن اصلی جدا می شد و از همان جا هم نور ضعیفی می گرفت. دور تا دور کاناپه های ارزان چیده بودند و وسط یک طاووس خشک شده روی پایه ای برنجی با دهان باز و چشم های وق زده نگاهم می کرد. انگار چیزی را که می دید باور نمی کرد. تو نخ طاووس بودم و هنوز چشم ام به تاریک روشن عادت نکرده بود که سایه وار خزید و گردنم حلقه شد توی دست هایش. تازه حالیم شد که یک هوا از من بلندتر بود.

آره این روزا بیشتر احساس می کنم که دوستش داشتم.اما نمی دونم که اونم منو دوست داشت یا نه.اصلا می تونست دیگه کسی رو دوست داشته باشه یا نه.تو عمرش فقط عاشق دو نفر شده بود.یکیش که از همون عشقای نوجوونی بود اون یکی هم که اواخر زیاد یادش می کرد مال روزایی بود که تازه مادرش فوت کرده بود.دختر یکی از بستگان نه چندان دورشون که باهاشون رفت و آمد نداشت.عباس جز به من و خانوادم که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و یکی دو تا از خانواده های فامیل به کسی علاقه ای نشون نمیداد.از همون روزای اول متوجه علاقش شده بودم چون بیشتر از معمول حواس پرت و پرانرژی شده بود.

بیش تر وقت ها روی شبکه خبر است تا بابا خونه است همیشه می توان به این طریق بودن و نبودن بابا را حس کرد.من روی کاناپه می نشینم و یک سیب دستم می گیرم کارد را بر می دارم بابا عصبانی می شود و می گوید : دروغ محض اینها خجالت نمی کشند و کنترل را به دست می گیرد و تلویزیون را خاموش می کند .تلفن خانه به صدا در می اید و بابا قصد بیرون رفتن از خانه را دارد می ایستد و می گوید : با من کار داشتند من نیستم.

اوایل زیاد تحویلش میگرفتم شاید خجالت بکشد و دست از زندگیام بردارد. اما دیدم نه خیلی زود آمد خواست با پرویز خویش شود. این آشی بود که خودم پخته بودم. وقتی از پرویز میخواستم عکس العملی نشان بدهد بیانصاف فقط میخندید.

چراغ قرمز راهنمایی که سالهاست سبز نمیشود، و انعکاس نور زًل زده آفتاب از نردههای سفید گورستان بر روی ماشینهای پشت ترافیک، همه گواهی میدهد که بیدارم به غیر از مردی که قصد دارد از بالای برج بلند خیابان خودش راا به پائین پرتاب کند.

دختر رفته است. او که می رود همه چیز به هم می ریزد و دیگر نمی توانم ادامه بدهم. مرد سوار آسانسور می شود. بوی دریا و ماهی را حس می کند. تصمیم می گیرد که از پله ها بالا برود. کاری کرده اند که آسانسور بوی ماهی بدهد. ۳۵۲ ژله را بالا می رود. دری را که به طبقه ای باز شود نمی بیند. در پشت بام را باز می کند. آب شور و ماهی های کوچک و بزرک و کاغذ های پاره با موجی بزرگ مرد را تا پایین پله ها می آورد.
- متن کتاب -
جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها ـ نویسنده: مجید تیموری ـ نشر چشمه ـ ۷۲ صفحه
فردا پنج شنبه ساعت ۱۵، جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها در ضمیر با حضور نویسنده نقد می شود. حضور در این جلسات برای عموم آزاد است. آدرس: گیشا، جنب بازار نصر، خیابان فاضل غربی، پلاک ۳۷، زنگ اول، طبقه همکف. تلفن: ۸۸۲۸۳۵۶۴
برنامه ريزي كرده بودم كه سه شنبه عصر، حتماً جلسه نقد و بررسي كتاب داستان «احتمالاً گم شده ام» نوشته خانم سارا سالار را، در سالن شهر كتاب مركزي بروم. توي خيابان بخارست، نه ... خيابان... يادم رفته اسم جديدش كه ... پايينتر از سفارت ژاپن، نرسيده به عباس آباد، خيابان... يادم نيست! اما آقاي محمد خاني چند سالي است كه بعنوان مدير و برگزار كننده جلسات نقد و بررسي كتابهاي تازه چاپ شده، تازه نشر شده، تازه در آمده، تازه... در شهر كتاب مركزي كه زماني در ساختمان خيابان بهجهت آباد تقاطع زردشت تشكيل مي شد (عجب كه يادم است!) و الان با فضاي نوساز نوساخته اش كه خوب و بزرگ و دلگشاست، در همين جايي كه گفتم، احتمالاً گفتم، شايد گفتم،... تشكيل ميشود، همت خوبي و تلاش سازنده اي دارد تا در معرفي كتابها و ايجاد محيطي فرهنگي و فرهيخته كوشا و مؤثر باشد.

و تو باز هم ساکت بودی. لجم گرفته بود و با همان کفشهای پام رفتم توی آشپزخانه و میوه ها را با بی تفاوتی روی میز صبحانه ول کردم، چندتا سیب قل خورد و از لبه میز پرت شد روی زمین...با عصبانیت کتم را پرت کردم روی کاناپه هال و هنوز کفشهام پام بودند. زیر لب غرغر کنان سمت در رفتم کفشهام را با بی دقتی تمام در آوردم، میدانستم دیدن کفشهایی که روی هم بالا رفته بودند، آنهم درست جلوی در ورودی و درست وقتی که قرار بود تا نیم ساعت بعد کلی مهمان بریزند توی خانه حسابی لجت را در می آورد، با خودم توی فکر غر میزدم و هی به این فکر میکردم که مگر تو خودت نبودی که گفتی:
- تا تو میوه میخری من دستی به دستشویی بکشم، برگشتی زیاد زنگ بزن چون ممکنه شیر آب باز باشه نشنوم ...

داستان بادبادک در چند قسمت منتشر می شود؛ قسمت پایانی این داستان را ببینید.
بعد از ظهر های روز شنبه به بهترین روز هفته تبدیل شده بود. صبح ها که آقای سانبری و هربرت برای سوار شدن قطار به شهر، خانه را ترک می کردند اولین کاری که انجام می دادند این بود که آسمان را نگاهی بیاندازند تا ببینند هوا برای بادبادک هوا کردن خوب است یا نه. بیشتر از همه روزی طوفانی با باد های دمدمی را دوست داشتند که به آنها این شانس را می داد تا مهارت های خودشان را مهکی بزنند. در طول هفته، هر روز صبح آنها در مورد بادبادک حرف می زدند. آنها بادبادک های کوچکتر از مال خودشان را مسخره می کردند و به بادبادک های بزرگتر حسادت می کردند. در مورد عملکرد های بادبادک باز های دیگر با چنان حرارت و حقارتی بحث می کردند که فوتبالیست ها و بوکسر ها در مورد حریفانشان سخن می گویند. آرزوی آنها داشتن بادبادکی بود که بزرگتر از همه باشد و بالاتر از همه برود. برای نخ بادبادکی که به مناسبت بیست و یکمین تولد هربرت به او دادند بارها دچار مشکل شدند تا اینکه بالاخره از سیم پیانو پیچیده شده به دور یک طبل استفاده کردند. اما این هم هربرت را راضی نمی کرد. او در مورد جعبه ی بادبادک که یک نفر آن را ساخته بود چیزهایی شنیده بود تا اینکه به یکباره ایده ای به ذهنش رسید. او فکر کرد که می تواند خودش چیزی مشابه آن بسازد و از آنجا که کمی نقاشی بلد بود تصمیم گرفت که خودش آن را طراحی کند. مدل کوچکی ساخت و یک روز بعد از ظهر وقت گذاشت تا بتواند مدل را پیاده کند، اما موفق به این کار نشد. او پسر سرسختی بود و تسلیم نشد.
بادبادک/نویسنده:ویلیام سامرست موآم/برگردان: مرضیه ملکی/قسمت اول
بادبادک/نویسنده:ویلیام سامرست موآم/برگردان: مرضیه ملکی/ قسمت دوم

مجموعه داستان امیر حسین یزدانبد با نام "پرترهی مرد ناتمام" به تازگی از سوی نشر چشمه منتشر شده است. این مجموعه داستان، دربارهی مرد ناتمامی به نام مهرداد ناصری است که در هشت داستان کوتاه این مجموعه هم نمیتواند کامل شود. نگرش پست مدرنیستی یزدانبد در این مجموعه در نوع خود ستودنی است. با یزدانبد به بهانهی چاپ اولین کتاباش و حضورش در جلسات داستان خوانی گروه ضمیر گفت و گویی کردم که میبینید.

خواهرم پرسيد: "چه مرگته؟ چي ميخواي؟ چند بار بايد بهت بگم خودم پنجشنبهها زنگ ميزنم خونه؟ وقتي قراره من خودم پنجشنبه زنگ بزنم تو ديگه چارشنبه زنگ نزن."
"بايد باهات صحبت كنم."
"مامان ميدونه زنگ زدي؟ اينجوري فقط پول هدر ميدي. مسخرهس. من الان بايد سر درسم باشم."
"ميخوام خودمو بكشم."
"باورم نميشه. مگه تو اين ماه كم مرگ و مير داشتيم؟ حتا اون آشغالي هم كه باهاش بيرون ميرفتي..."
"آشغال نبود."
گفت: "آشغال بود. آشغال،آشغال." بعد تلفن را قطع كرد.
شمارهي پسرعمو ريچارد را گرفتم كه يك بار گفته بود ميتوانم به او اعتماد كنم.
ريچارد گفت: "اين بارو بيخيال شو."
به خواهرش برندا زنگ زدم.
برندا پرسيد: "كدوم دنا؟"
دوباره به مادرم زنگ زدم.
"هنوز زندهاي؟ دنا، چند ساعتي ميشه فرستادمت پايين."
شمارهي اطلاعات را گرفتم. اطلاعات گفت صفر را بگيرم.
صفر را گرفتم.
صفر گفت: "خدماتو بگير."
خدمات را گرفتم.

جواني كه داشت به تمام نيلوفرهاي دور و برش – نه اينكه چون اونجا قالي و طبيعتا گلش نبود ، نه، بلكه از روي حس دموكرات بودنش - نگاه مي كرد و حتما به خودش مي گفت يار در خانه و ما گرد جهان مي گرديم، جواب داد: "اومدم".
در گوشه اي دو مرد جوان داشتند راجع به ساختن خانه صحبت مي كردند. ناگهان يك خانم خوش پوش آمد جلوي آنها و سلامي بلند بالا كرد و هر سه شادمان از اين ديدار غرق گفتگو شدند.
امروز کافه خیلی عجیبه ... همه رو میزا تنهان انگار منتطر چیزی هستن همشون به ساعتاشون نگاه می کنن ... چه خبره ؟
نکنه همه امروز قرار دارن ولی این همه ادم ؟ من این کافه و ادماشو دوست دارم نمی خوام براشون اتفاقی بیفته...
بلند می شم از روی میز و میرم به طرف صندوق همه چیز ثابته و همه منو نگاه می کنن ... چاقو رو بر می دارم ... میزنم به خودم ... می افتم رو زمین ادمایی که ثابت بودن دیگه ثابت نیستن و دارن جیغ میزنن ... من مردم ....

جلسه ی نقد و بررسی مجموعه داستان "پرتره ی مرد ناتمام" برگزار شد.
گروه ضمیر، از نویسندگانی که کتاب منتشر کرده اند دعوت می کند تا اگر مایل اند در ضمیر کتاب شان نقد شود با ضمیر تماس بگیرند: ۸۸۲۸۳۵۶۴

ماجرا مربوط به زني سركش است كه شوهر ش بارها سعي كرده او را بكشد و اما در هردفعه اي دستانش لرزيده است . اما نه كه مرد آدم بدي باشد و يازن ، كاري بكند كه عفت عمومي جريحه دار شود ، نه ! هر دوي آنها آدمهاي سربراهي هستند كه هر گز از مجاري قانوني خارج نشده اند . بدبختي شان فقط مهرِ زيادي است كه نسبت به هم دارند و اين عشق ، كار دستشان مي دهد. مخصوصا كه اين وسط پاي دخترشان مژگان هم در ميان است و از بس دلشوره ي پدر را دارد كه نمي خواهد او با ديدن حتي يك چين رو صورت مادر ، احساس دلتنگي كند . اما اين دفعه مادر و دختر كاري كرده بودند كارستان و در غياب مرد كه دوسه ماهي را رفته بود به مأموريتي در خارج از كشور، مادره رفته بود نه فقط زيريكي بلكه زير چند تيغ جراحي كه كمي هم جوانتر شود . بعد ِعمل نيز رفته بودند سراغ عطاري و روزانه سه چهار ريشه ي گياهي را حسابي تو هاون سابيده و بعد از دم كردن و قاطي نمودن اش با زرده هاي تخم بلدرچين ، ماسك هاي جورواجور درست كرده و مادره گذاشته بود رو صورت اش . تا كه بعد از دوسه هفته هول و ولا ترسشان ريخت و ديدند كه حسابي گل كاشته اند . هرچند كه دختره معتقد بود چال چانه خوب در نيامده و بعدها هم مي شود كاري كرد.

بعد از اين اتفاق ديگر با سر خميده راه می رفت و ساكت شده بود. حتی نمی توانست وجود هوويش را يک لحظه تحمل كند. ياد آن همه ادا و اطواری كه جلوی حاج عباس در می آورد كه حامله ام و ويار دارم. بايد مراقب بچه مون باشم، خونش را به جوش می آورد. هولناک تر از همه ی اين ها گوش كردن به دستورات بي پايان زن دوم حاج عباس بود كه نمی توانست زير بارش برود. اما چه كند كه حاج عباس برايش به پا گذاشته بود.

سعی میکردم حواسم را جمع کنم ببینم چه می گوید. میخواست منطقی صحبت کند. ولی آنقدر عصبانی بود که تقریبا داد می زد. حق هم داشت. یکی از رفقای قدیمیاش سرش کلاه گذاشته بود. گفت: باورم نمیشه ... هنوز باورم نمیشه ... آدم نامرد تر از این حروم زاده ندیدم. باز گفت حرومزاده و باز من دیگر نشنیدم چه می گوید. صابر که دید بچهها به طرفش میآیند، خوش حال شد. شاید فکر می کرد می خواهند او را هم در بازیشان راه دهند. سامان گفت:صابر می خواهیم یک بازی جدید بکنیم. تو هم باید تو بازی باشی. صابر لبخند زد. سامان ادامه داد: از در جلوی مسجد میریم تو و از در پشتی بیرون می آییم. صابر پرسید : این دیگه چه جور بازیه؟ محمد گفت: سامان از یکی از زنهای همسایه شنیده که اگه بچه حرومزاده وارد مسجد بشه، دماغش خون میاد. ما هم می خواهیم امتحان کنیم ببینیم درسته یا نه. لبخند روی لبان صابر خشکید. پارسا گفت : نترس. تازه اگه از دماغت خون نیاد، می فهمیم که تو حرومزاده نیستی و دیگه هیچ کس بهت نمی گه حرومزاده.
او يكي از محبوب ترين و جنجالي ترين شاعران معاصر امريكاست كه در ۱۹۲۰در آلمان از پدري لهستاني –آمريكايي و مادري آلماني به دنيا آمد. بحران پس از جنگ جهاني اول خانواده اش را به امريكا كشاند كه پس از دو سه بار تغيير مكان سر انجام در لوس آنجلس آرام كرفت. پدر چارلز دائم الخمر بود و بارها اورا زير ضربات كتك مي گرفت. وحشت از پدر و صورت پر از جوش هاي درشت و چركي او را جواني كمرو و منزوي ساخت. به علت افراط در خوردن مشروبات الكلي به زخم معده دجار شد كه كه سر انجام در ۱۹۵۲ بستري شد و تا آستانه مرگ رفت. پس از ترخيص از بيمارستان بود كه به نوشتن رو آورد و تا آخر عمر ۷۴ ساله اش از آن دست نكشيد. او بالغ بر۵۰ كتاب شعر و داستان كوتاه و رمان از خود به جا گذاشت. آن چه آثار چارلز بوكووسكي را ممتاز مي كند صميميت بيش از اندازه اش و طنز گزنده و غافلگير كننده اش است. چند ماه پس از مرگش فيلمي از زندگي او ساختند كه در ۱۹۹۵ در لوس آنجلس و بعد در سراسر آمريكا به نمايش درآمد.

من شاید اگه پول نمیدادم نمیاومدم و پشیمون میشدم اما حالا باید از پولم درست استفاده کنم. یه عمر براش زحمت کشیدم. به دو گفتم :دیر کرده دوستمون . دو گفت :همیشه دیر میاد .تعجب کردم پرسیدم : ببخشید مگه شما قبلا هم اومدید اینجا ؟ گفت : این یازدهمین باره که اومدم ولی این دفعه تصمیم خودم رو گرفتم. گفتم : یازده بار اومدین ،چی شده که پشیمون شدین ؟ گفت : نمیدونم . گفتم : یعنی واقعا میومدید و بر میگشتین ؟ گفت : آره گفتم : خدا حافظی هم میکردین ؟ گفت : با همه . گفتم : روتون میشد برگردین خونه اونم بعد از خداحافظیا .گفت : آره مشکلی نبود همه عادت داشتن اولا خوشحال میشدن ، ناراحت میشدن ، اما حالا براشون طبیعی شده ، منم میخوام ایندفعه غافلگیرشون کنم.
کافه داستان هر اثری که کيفيت مطلوب
داشته باشد و توسط سردبیر و دبیر هر بخش تائید شود منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و
ترجمه های خود را به ايميل کافه داستان ارسال نماييد:
cafedastan@gmail.com
مدیر و سردبیر
alireza.ajali@gmail.com
دبیر بخش
زنان
مقالات و آثار خود را در حیطه ی زنان به این ایمیل بفرستید:
اگر مایلید با کافه داستان همکاری کنید به ما ایمیل بزنید.
"ریپا من عاشق تو ام
چشمام
رو از کاسه در آوردم و پرت کردم طرفش. اونم گذاشت تو کاسه ی چشمش. گفت_ چه خوشگل
شدی.
زبونم رو کشیدم بیرون و انداختم تو دهنش. گفت_ ریپا، ریپا من عاشق تو ام.
" ابرهای
بارانزا و ماگنولیا "
سارا محدث
در شهری که جنازه ی فرشتگاناز سقفش چکه می کند
و جوی ِ فاضلاب
به ساحلی،
حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمی شود
چه باور کنی یا نه ،
عزیزم
من تنها اتفاقی بودم
که تو
وارونه نگاهش کردی
و از قضا درست خواندی!... متن کامل
" اداره پست "
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: علیرضا اجلی
داخل که شدم اون شروع
کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش
حرومزادهای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو
ببینم. فحش ندید، آقا. "
" باهوش حرومزاده، تو
یه حرومزاده ای که لفظ قلم حرف می زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!
"
اون کاغذهام رو پرت
کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "
گفتم :_ " چرت و پرت
نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره. "
" چند وقته تو اداره
پست مشغولی؟ "
" سه هفته.
"
" آقای جانسون 30 ساله
که داره تو اداره پست کار می کنه. "
" چه ربطی داره؟
"
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "... متن کامل
"و خداوند زن را آفرید"
فرناز حسینی
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به دنیا
بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی
نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
و
خداوند زن را آفرید تا خود را بسوزاند برای تطهیر زندگی...
و خداوند زن را
آفرید تا نصف باشد حتی وقتی مردان را به دنیا می آورد...
و خداوند زن را
آفرید تا فاحشه باشد...
و خداوند زن را آفرید تا کره ی زمین را بر دوش او
نهیم...
و خداوند زن را آفرید تا بتوانیم زن های متعدد را شریک مرد های
تنها کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا سیاه نباشد...
اما خداوند
هم نتوانست سیاهی روح زن را ببیند... متن
کامل
سه شعر از عطاالله آشتیانی
برای خلق آزادی
سر
"الف" را هم کلاه گذاشتند
در
جمع دوستان
بارها
ویران کردیم و
دوباره
از نو ساختیم
تمام
بیانیه ها را
در
تیررس عموم
پشت
درب توالت عمومی حک کردیم
عجبا
پس از سالها
دور
آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند
"چشمۀ آسمان"
سعید سرحدی
هراسان از هجوم سگهای نیستی، در میان درختهای سنگی این شهر پرغبار، ناخواسته بر زمین افتاد. با سینه ای سوزان، در حسرت نفسی برای زندگی، به پر پر شدن شعله های خورشید در افق خیره شد. ندا آمد که : « بیم از خود دور کن که چون چشمۀ جوشان آسمان از درون سینه ات طلوع کند ، با گرمای تابش آن از دم زدن بی نیاز شوی ». رخساره اش گرم شد و نگریست پرنده ای را که از میان خاکستر خورشید به آسمان پر گشود. دیگر برای زنده ماندن نیازی به تنفس نداشت.